علي الجلابي الهجويري الغزنوي

36

كشف المحجوب ( فارسى )

دل وى از اغيار آن بود كه همه صحابه به رفتن پيغمبر عم به حضرت معلّا و مكان مصفّا شكسته دل كشته بودند و عمر رض شمشير بركشيد كى هركه كويد محمّد بمرد سرش ببرم صدّيق اكبر بيرون آمد و آواز بلند برداشت و كفت الا من عبد محمّدا فانّ محمّدا قد مات و من عبد ربّ محمّد فانّه حىّ لا يموت آنكاه برخواند وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ آنك معبود وى محمّد بود محمّد برفت و آنك خداى محمّد را مىپرستيد وى زنده است هركز نميرد آنك دل در فانى بندد فانى فنا شود و رنج وى جمله هبا كردد و آنك جان به حضرت باقى فرستد چون نفس فنا شود وى قايم به بقا شود پس آنك اندر محمّد به چشم آدميّت نكريست چون وى از دنيا بشد تعظيم عبوديّت از دل اين با وى بشد و هركه اندر وى به چشم حقيقت نكريست رفتن و بودنش هر دو مر او را يكسان نمود ازيراك اندر حال * بقا بقاش را بحقّ ديد و اندر حال فنا فناش از حقّ ديد از محوّل اعراض كرد بمحوّل اقبال كرد قيام محوّل بمحوّل ديد به مقدار اكرام حقّ وى را تعظيم كرد سويداى دل اندر كس نبست و سوك عين بر خلق نكشاد از آنچ كفته‌اند من نظر الى الخلق هلك و من رجع الى الحقّ ملك كى نظر بخلق نشان هلك بود و رجوع بحقّ علامت ملك امّا خلوّ دست از دنياء غدّار آن بود كى هرچه داشت از مال و منال و مآل جمله بداد و كليمى درپوشيده به نزديك پيغمبر عم آمد پيغمبر عم وى را كفت ما خلّفت لعيالك فقال اللّه و رسوله مر عيالان خود را چه باز كذاشتى از مال خود